چت رومclose
رمان زیبا وخواندنی گناهکارفصل (1)
زمان جاری : دوشنبه 30 مهر 1397 - 2:38 قبل از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم






ارسال پاسخ
تعداد بازدید 449
نویسنده پیام
hamid67 آفلاین


ارسال‌ها : 18
عضویت: 3 /5 /1392


رمان زیبا وخواندنی گناهکارفصل (1)
خلاصه داستان:

گناهکارِ قصه ی ما یه مردِ..آرشام..مردی که به ظاهر خودش رو گناهکار نمی دونه..ولی..
حِرفه ش چیه؟..زورگیری؟!..باج گیری؟!..کلاهبرداری؟!..یا..
گناهش خلافه یا خلافش گناه؟..شاید هم هر دو..
گناهکارِ قصه ی ما دل داره؟!..وجدان داره؟!..من که میگم داره..ولی اگر دل داره و وجدان حالیشه پس چرا شد گناهکار؟!!..
چی شد که آرشام این مسیر رو تو زندگیش انتخاب کرد و تهش رسید به اینجا که این اسم شد لقبش؟!لقبی که خودش به خودش داد ولی کسی جرات نداشت اونو گناهکار بخونه..
این قصه از کجا شروع شد؟!..شاید از اونجایی که آرشام فهمید توی این دنیای بزرگ بین این ادمای دوراندیش و ظاهربین یا باید درّنده باشی یا بذاری اونا تو رو بدرن..
آرشام توی زندگیش یک هدف داره..هدفی که براش بی نهایت مهمه..خیلی ها رو برای رسیدن به این هدف از سر راهش بر می داره..
ایا عشق به سراغش میاد؟!.. مردی که حتی از اسمش هم فراریه..کسی که همیشه به عشق پشت پا زده و اون رو مزاحم تو کارش می دونه می تونه عاشق بشه؟!..
دلارام دختری پر از شور و احساس..درست نقطه ی مقابلِ مردی سرسخت از جنس غرور..این دختر چطور وارد زندگی آرشام میشه؟!..از راه عشق یا..
دختری که به هیچ عنوان حاضر نیست تو زندگیش حرف زور بشنوه و همیشه با زبون تند و تیزش از خودش دفاع می کنه..دختری که نترس نیست ولی لفظ قوی داره..
و اما شغل گناهکارِ ما چیه؟..به گناهش مربوطه؟..
خودش همیشه میگه :اسمم گناهکار..رسمم تباهکار..
پس..



ز این دل را کسی صاحب نیست

اگر باشد پس کسی عاقل نیست

صاحب دل باش اما کوچک نبین

دنیاها جا دارد ز درون بین

این دل گر بشکنی جز تو کسی نامرد نیست

شکسته دل مرحم ندارد

محبت را آغاز کن چون جز آن دل را نامی از دل نیست

بشکند دستی که آن دل را شکست

چون به جز خود کسی گناهکارنیست

بربستره ی غلیظ گناهان خود دست می کشم

وباانگشت برروی ان چنین می نویسمگناهکار،گناهکار،گناهکارم من


دلنوشته ی آرشام " شخصیت گناهکارِ قصه ی ما " به نویسندگی فرشته (fereshteh27)

بربستره ی غلیظ گناهان خود دست می کشم

وباانگشت برروی ان چنین می نویسم

گناهکار،گناهکار،گناهکارم من..

خدایاگناهکارم؟!..جز این واژه ای بر خود و اعمالم نتوانم گذارم..
چه کردم؟!..در این دنیای بزرگ..بین ادمهایی که کم و بیش خود به اغوش گناهان من روی اوردند ..
من کیستم؟!..ایا تنها یک گناهکار؟!..
کسی که با ریا خوی گرفته بود..با دروغ برادری می کرد..با نیرنگ های فراوان این و ان را فریب می داد..
من..آرشام..کسی هستم که لقب گناهکار را روی خود گذاشتم..اری..تنها خود می دانم و خدایم..
من چه هستم؟!..به راستی من کیستم خدایا؟!..بنده ی خاطیِ تو؟!..
من ..آرشام..کسی که معنای اسمش به قدرت وجودش بهایی پرداخته..من گناهکارم..از خلاف و گناه ابایی ندارم چون این راه را خود انتخاب کردم..
چه کسی می تواند به من کمک کند؟!..خودم؟!..خدا؟!..بنده ش؟!..
اما من نیز تهی خواهم ماند ..از همه چیز و هیچ چیز..می خواهم؟!..ایا می خواهم پاک شوم؟!..نباشم مملو از گناه؟!..خالی شوم؟!..
نمی دانم..سرگردانم..خود نمی دانم چه می خواهم..نمی دانم سرانجامم چه می شود..
دلها شکسته م..دیدگان را به اشک نشانده م..اه و ناله های زیادی پشت سرم است..ولی من به انها بهایی نمی دهم..بی توجه می گذرم و به گناهم ادامه می دهم..
من آرشام هستم..کسی که می تواند به راحتی گناه کند..دل مردم را بشکند..ولی نگذارد ذره ای از غرورش کم و کمرنگ تر شود..
من می توانم چون می خواهم..چه چیز می تواند من را منصرف کند؟!..در این راهی که قدم گذاشتم چه چیز می تواند مرا منع از گناه کند؟!..
در این دنیایی که تاریکی نیمی از وجودش است..دنیایی که به چشم من روشنایی ندارد چون تمامش سیاهی ست ایا ادمی هست که به دلم روشنایی بخشد؟!..به راستی او کیست؟!..
خود نمی دانم..اصلا چنین کسی وجود دارد؟!..
من بودم..بین همه ی این ادمها بودم..با انها زندگی کردم..با گریه ها و ناله هایشان اشنام..با غم و خنده هایشان که از روی بی دردی ست..
خود دیده م که وقتی پای بر دنیای لطیفشان می گذارم چه می شود..چون نسیمی بر پیکره ی انها می وزم ولی در اخر چون طوفانی سهمگین وجودشان را ویران می کنم و می گریزم..
ایا ترسی دارم؟!..وجدانم خفته؟!..اری خود چنین خواستم..وجدان خفته م را چنین دوست دارم..از بیداری ان هراسی ندارم چون خود می توانم جلوی ان بایستم..
چه چیز می تواند جلوی من بایستد؟!..چه نیرویی می تواند با غرور و تکبر من مبارزه کند؟!..
عشق چیست؟!..قبولش ندارم..چون نیست..چون عشق پوچ است..من عشق را نمی شناسم چون نمی خواهم که بشناسم..از عشق بیزارم..از ان می گریزم و به ان تن نمی دهم..

اما..همه چیز دست ما نیست..گاهی زندگی ان طور که ما می خواهیم پیش نمی رود..برگ به برگ تقدیر بی وقفه ورق می خورد بی انکه از خود بپرسد به کجا چنین شتابان؟!..
زندگی من..ارشام..به کجا رسید؟!..اصلا قصه ی زندگی آرشام از کجا شروع شد؟!..چرا چنین مسیری را انتخاب کرد؟!..
و این منم..آرشام..اسمم گناهکار..رسمم تباهکار...

پنجشنبه 03 مرداد 1392 - 22:01
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :


تماس با ما | رمان زیبا وخواندنی گناهکارفصل (1) | بازگشت به بالا | پیوند سایتی RSS