چت رومclose
رمان عاشقانه تب داغ گناه فصل سوم
زمان جاری : دوشنبه 19 آذر 1397 - 7:06 بعد از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم






ارسال پاسخ
تعداد بازدید 386
نویسنده پیام
hamid67 آفلاین


ارسال‌ها : 18
عضویت: 3 /5 /1392


رمان عاشقانه تب داغ گناه فصل سوم
قسمت سوم

-سلام باباجون«قامت متوسطی داشت ،موهای جوگندمی با زمینه قهوهای روشن ،ابرو های بلند ولی نه زیاد پر پشت ،چشمای مشکی ،بینی گوشتی ای که به صورتش میومد ،سیبیل های جوگندمی... ولی چرا انقدر جذابه؟ یه جاذبه خواست داره با این که تک تک اعضای صورتش به تنهایی خوشگل نیستن ولی کنار هم از اون یه مرد جذاب میسازند والبته بسیار خوش تیپ...
لبخندی با شعف به طرفم زد و رفتم جلو طبق عادت همیشه بوسیدمشو گفت:
-سلام باباجان،نیومدن که؟
-نه هنوز خیالتون راحت از غر مامان نجات پیدا کردی
لبخندی از خنده زدو گفت: خدا پدر مهندسو بیامرزه حداقل منو درک میکنه
-جلسه نموندید؟
-نه منو فرستاد گفت :«خودم هستم»
چه باشعور ازامروز انقدر فهمیده شده ؟! تأثیر دوستیه؟! خب.. حداقل واسه من شره واسه خونواده ام خیّر شد
بابا- وقتی شعورش میرسه میگه برو خودم هستم خب منم باید دعوتش کنم دیگه درسته ؟ به هر حال مهندس که غریبه نیست ،شریکمه.
مامان- حسین؟
بابا عاصی شده گفت :بله خانم ؟بلـــــــه ؟
مامان- زود باش برو حموم هفت میانا
بابا- بذار برسم
صدای زنگ اومد بند دلم پاره شدمانیتور آیفنونگاه کردم نفس راحت کشیدم نعیم بود در رو باز کردم صدای دوییدنش از تو حیاط اومدتا زودتر به خونه برسه در ورودی رو تا باز کرد گفت:نیومدن؟
-نه
-تو چرا این ریختیی؟
با اخم گفتم: چه ریختیم؟
-چرا لباس نپوشیدی؟ میخوای اینطوری جلوی ملیکا اینا ظاهر بشی؟
- وای دیدی چی شد؟ ملیکا داره میاد خونه امون من هنوز حاضر نیستم این یعنی فاجعه!!!
نگین از تو اتاق اومدو گفت:
-ملیکا نه ملیکا خانو...وم
نعیم-دهنتونو ببندید، حرف نزنید میگن لالید؟
بابا-شد یه بار بیام تو این خونه ، آرامش داشته باشیم؟
نعیم-مامان ،بلوزمو اتو کردی؟
مامان- آره مامان جان رو تختته
نگین با حرص نگاهی به نعیم کرد و گفت: همه چیزو حاضر رو آماده میخواد
نعیم –تا چشت دراد
مامان با ذوق و شعف نگاهی به نعیم کرد و گفت :
-ای قربونش برم که داماد شده
منو نگین با هم ادای عق زدنو دراوردیم : اُع
مامان به هر دومون چشم غره رفت و بابا از تو حموم گفت:
-ناهید حوله من کو؟
مامان- باز رفت حموم هیچی با خودش نبرد همش باید دنبالش بود...
رفتم تو اتاقم یاد آرمین افتادم وای امشب میاد منم دق میده میدونم بهم وحی شده نگین هم اومد تو اتاقو گفت چرا آماده نمیشی؟
-چی بپوشم؟
نگین – من که یه تیپ اسپرت میزنم حالا« پشت چشمی نازک کردو گفت:» مگه کی هستن ؟
- -ملیکا...ا خانو....وم
موهامو جمع کردم و یه ساپرت مشکی و یه پیرهن کوتاه مخملیه قرمز جیگری با آسین سه ربع و کفش عروسکی قرمز پوشیدم که دیدم آرمین اس داد:
«عزیزم نگرانم نشو جلسه ام یه کم طول میکشه ولی خودمو میرسونم خودتو آماده کردی؟؟»با حرص به گوشیم نگاه کردمو گفتم : خبیثِ رذل
نگین از تو آینه نگاهم کرد و گفت:کی بود ؟!
-دوستم
-پس چرا قیافه ات اون شکلی شد؟!
-چرتو پرت زده بود
نگین- خیله خب بیا یه کم به خودت برس
در یهو چار طاق باز شد منو نگین از ترس یه جیغ بنفش زدیم دیدیم نعیمه شاکی دادزد:
-نگین!
نگین با اخم گفت: شاید ما لباس تنمون نیست که این در بی صاحابو میبندیم که یهو میپری باز میکنی
نعیم – انقدر آرایش نکن داداششم داره میاد
نگین با ذوق تصنعی و مسخره ای گفت:
-وای آخ جون شروین هم میاد«جدّی گفت»:به تو ربطی نداره که چقدر آرایش میکنم
نعیم- پاک کن اون سایه اتو
نگین-تو برو زنتو جمع کن من بابا دارم تو نمیخواد آقا بالا سر من باشی مامان، مامان بیا این تفحه اتو ببر
من که بین دعوای اونا داشتم آرایش میکردم ؛چشم نعیم به من افتادو گفت :
_تو چرا انقدر مالیدی؟
-نگین که گفت تو برو ملیکا...ا خانوومو جمع کن ما در برابر اون ساده ایم
نعیم- مامان ، مامان
«نگین با لحن مسخره ای گفت:»
- وای نفس، نعیم مامانو صدازد زود باش آرایشامونو پاک کنیم
« با لحن نگین گفتم: »
-وای دارم از ترس میمیرم نعیم ترو خدا مامانو صدا نکن
مامان اومد و گفت: چیه؟
نعیم – مامان این چه وضعشه؟ «به منو نگین اشاره کرد»
مامان _نگین؟چرا بلوز شلوار پوشیدی؟مگه داری میری پیک نیک؟
نعیم- مامان !آرایشاشونو میگم
مامان گنگ دو تا مونو نگاه کرد و گفت:
-کدومشون؟
نعیم عاصی شده گفت:
-اِی بابا، مامان توأم که ، اَه «نعیم رفت و مامان رو به نگین گفت»:نگین انقدر نمال برات حرف در میارن ،تو حاضری نفس؟
صدای زنگ اومد و مامان هول شدو گفت:
-بدویید ،بدویید شالاتونو سر کنیدو بیایید ، اومدن
نگین دوباره با شادی مصنوعی برای مسخره کردن گفت:
-آخ جون اومدن «محکمو جدّی گفت:»برن بمیرن
مامان لب گزیدو رفت ؛شال مشکیموسرم کردم ورفتم بیرون و به جمع استقبال کنندها اضافه شدم خونواده شمس وارد خونه امون شده بودن اولین کسی رو که دیدم« آقای شمس» پدر ملیکا بود که توی این خونواده از همه قابل تحمل تر بود،قدی متوسط سری نیمه طاس ،چشمای سبز عسلی،بینی پهن و ریش پروفسوری ِجو گندمی یه پیرهن مردونه زیتونی و کت و شلوار دودی پوشیده بود و ادکلن گرم و شیرینی زده بود، با روی باز و مهربونی با هام دست داد و سلام علیکی کردیمو رفت
نفر دوم
«خانم ِشمس » بود قدی کوتاه که با واسطه ی اون پاشنه ی ده سانتی شده بود قدی متوسط موهای بلوند آفتابی ،پوستی گندمی ِ تیره ،ابرو های نازک هلالی ،چشمای مشکی ،بینی ای زیبا !(خب خوبو باید گفت خوب دیگه)و لبایی که گویا با دمپایی ابری خیس ده بیست بار زده بودن تا اون طوری باد کنه «پرتزی»و البته کوله باری از فیس، افاده،خود شیفتگی ِحاد...
نگین اومد نزدیکمو زیر لب گفت :
-خدای من ،یه عطر خریدن همه اشون از همون عطره زدن
-نزدن دوش گرفتن ،ته حلقم از بوش میسوزه
خانم شمس-نفســــــــــس!چقدر این رنگ بهت میاد !عزیزم!
-ممنون ،سلام خوش اومدید
خانم شمس-نگیــــــــن!
نگینم با همون لحن کش دار خانم شمس گفت:
-خانم شـــــــمس!
نعیم چشم غره غره ای به نگین رفت و نگین هم رو هوا خانم شمسو بوسید ...
نفر بعد ملیکا ملکه زیبایی بود ، اوه ،اوه قند تو دل نعیم آب شد
نگین آروم زیر لب کنارگوشم گفت:یعنی میخوام یه روز که از حموم اومد یه عکس ازش بگیرم بذارم رو فیس بوک
ملیکا ترکیبی از مادرش بود ولی جوون تر دیگه هیچ تفاوتی نداشتن حتی رنگ موهاشون !
ملیکا اومد جلو با من دست داد و رو هوا بوسم کرد و با مهربونی تصنعی گفت:
-نفس جان ،خیلی وقت بود ندیده بودمت خوبی؟
لبخندی زدمو گفتم:ممنون خوش اومدی
با نگین هم رو بوسی ای کرد و گفت:
-دختر تو چرا جواب اس ام اسای منو نمیدی ؟... راستش مسابقه رو کم کنی نگین و ملیکا استارت خورده بود ...
-سلام
نگاش کردم «شروین» بود با همون قد تقریبا ً بلند و بدن تو پر و موهای مشکی ،چشم و ابروی مشکی،تیپ اسپرت که قیافه اشو شیطون تر میکردبا همون شیطونی گفت:
-فرق کردی نفس!!
نگین که کنارم ایستاده بود وسط حرفش با ملیکا برگشت شروینو نگاه کردو و شروین با لحن با نمکی گفت :
-نگین !سلام
نگین پشت چشمی نازک کردو گفت :
-نگین خانم «بعد به طرف پذیرایی اشاره کرد و گفت»:
- بفرمایید
شروین هم با لحن قبلیش دستشو دراز کردو گفت:
فرست لیدی-
نگینم بی محل به مسیر پذیرایی که شروین اشاره کرده بود به طرف آشپز خونه رفت و شروین با تعجب و خنده گفت :
-نفس خواهرت عاشق من «همیشه وقتی نگین باهش بی محلی میکرد به خاطر رفتار نگین این حرفو به مسخره میگفت»
من هم برای اینکه بهش رو ندم بدون اینکه دیگه تعارفش کنم به طرف آشپز خونه رفتم
نگین- تو چای ببر
-نگین ترو خدا...
نگین-منو که میدونی از ریختشون خوشم نمیاد
ناچار سینی چای رو بردم و شروع کردم به تعارف کردن خانم شمس یه فنجون چای برداشتو گفت:
-یاد خواستگاری ملیکا افتادم
نگین که تازه وارد پذیرایی شده بود گفت:
-ولی خانم شمس ملیکا جون که چای نیاورد شما آوردید
ملیکا غر و قمزه ای اومدو پشت چشمی نازک کردو گفت:
-الان که دخترا چای نمی برن ،مادرا چای می یارن ؛تو توی خواستگاری ازدواج سابقت خودت چای بردی؟
نگین شاکی ملیکا رو نگاه کردو شاکی تر به نعیم چشم دوخت که باز ملیکا رو دیده بودو دیگه تو باغ نبود نگین به من نگاه کرد و اشاره کردم ولش کنه ارزش حرص خوردن نداره
دیگه کم کم داشتیم سفره مینداختیم که بابا گفت:
-صبرکنید مهندسم بیاد
مامان-کی میخواد بیاد ساعت نه همه گرسنه اند
آقای شمس_مهندس همون جوونی ِکه با شما شریکه؟ورئیس نعیم جانه؟
-بله این آقا مهندس ما توی ایران تنهان گفتم ما که دور همیم این بنده خدا هم دعوت کنیم که دور از خونواده است گناه داره
آقای شمس- کار بسیار خوبی کردید مساعدت با چنین جوونایی مثل مهندس شما سعادته
خانم شمس- ظاهراًمجردند نه؟
نگین آروم گفت: از کدوم ظاهر حرف میزنه ؟
آرومتر گفتم :از ظاهر فضولی
نگین با همون تن صدا گفت:
-آخه حیف دیر شده دیگه ملیکاو نعیم عقد کردن
خانم شمس- خوش به حال اون دختری که باآقای مهندس ِ ،شنیدم پسر با کمالاتیه
مامان با قرو قمزه گفت:بله،البته اگر کمالات به پول و ماله که بله با کمالاتن خوبه آدم کنار اینطور کمالات اخلاق مناسبی هم داشته باشه
بابا- ناهیـــــــــد!!!
خانم شمس-یعنی میگید از نظر اخلاقی مشکل دارن؟!!!
بابا- نه خانم کی میگه ؟!!جوون مردم «بابا چشم غره ای به مامان رفت و سری به طرفین تکون داد»
مامان شونه بالا انداخت و گفت:
-من که چیزی نگفتم فقط گفتم اخلاق مهم تره
بابا عاصی شده مامانو نگاه کردو صدای ملودی وار آیفن فضا رو در برگرفتو تپش قلب منم تنمو می لرزوند
بابا- فکر کنم جناب مهندسن ،نفس جان چرا خشکت زده بابائی پاشو دختر خوشگلم در رو باز کن
از جا بلند شدم تا به آیفن برسم انگار هزار متر راهو با پاهایی که بهشون آجر وصل بود طی کرده بودم با دستای لرزون آیفنو برداشتم:
-کیه؟
-شوکت هستم
-بفرمایید «جرئت نکردم از تو آیفن نگاه کنم میترسیدم !!! نمیدونم چرا انقدر ازش هولو ولا داشتم»
در باز کردم ومنتظر شدم تا بیاد و این انتظار چند ثانیه ای داشت قلبمو تو دهنم میاورد،تموم خاطرات صبح اومد تو ذهنم یاد حرفاش ،نگاهاش،تهدیداش...یعنی الان عکس و العملش چیه؟نکنه یه حرفی بزنه یه چیزی بگه یکی بو ببره ،مخصوصاًنگین که خیلی تیزه اونم تو اینطور مسائل،منو یه جور نگاه نکنه که مامان بفهمه،یعنی الان مثل همیشه سرد و جدی و تلخه که نمیشه با یه من عسل هم خوردش؟دستام یخ کرده بود به جلوی در رسید...
یه شلوار جین سرمه ای تیره پوشیده بود با یه بلوزسفید جذب مشکی و روی بلوز یه ژاکت فیت تنش از جنس کشمیر یقه هفت بزرگ که همه دگمه های ریزشو بسته بود با یه پاتوی کوتاه تر ازپالتوی صبحی که تنش بود ... خداوکیلی که خوشتیپ بود یه دسته گل خیلی خوشگل گل شیپوری سفید که شامل 5 شاخه گل بود و با رمان ساتنیه صورتیه سیکلَمه هم تو دستش بود ؛عاشق گل شیپوریم با اون شکل شیپور شکل سفیدشو زبونه ی زرد بلندش
با استرس نگاش کردم و گفتم:سَ...سلام
منو بی احساس نگاه کرد !!اصلاًنمیشد تشخیص داد که چه مدل نگاهی تو چشماشه و چه احساسی داره مثل قدیم شده بود ...حالا سر تا پامو نگاه کرد رفتم کنار ،اومد داخلو گفتم:
-کفش...هاتون...«اشاره کردم به کفشاش همیشه یادش میرفت تو خونه ما باید کفشاشو در بیاره»
بدون اینکه به حرفم اهمیتی بده دسته گلو طرفم گرفت و گفت:
-بهم بگو منظورم از اینکه گوشیتو نباید خاموش کنی چی بود؟
-چی؟!«برگشتم طرف پذیرایی راهروی ورودی در راستای دید پذیرایی نبودو مکالمات افراد حاضر در پذیرایی اعلام میکرد که کسی حواسش به ما نیست و متوجه حضور آرمین هنوز نشدن»
-گوشیمو خاموش نکردم!
-ولی جواب تماسای منم ندادی چه فرقی با خاموش کردن داره؟
-گوشیم تو اتاقم بود نشنیدم
کفششو در آورد و دسته گلو گرفتم و اشاره کرد به راه و گفت:
-برو «از جذبه اش هول شده بودم یه تماس جواب ندادن که انقدر عصبانیت نمی خواد چرا اینطوریه دیوونه»
آرمین-خوشگل شدی ،قرمز بهت میاد
جوابشو ندادم و گفت:
-ادب حکم میکنه حداقل برگردی با نگات ازم تشکر کنی
با استرس به طرف پذیرایی نگاه کردم و بعد به طرفش برگشتمو گفتم : ترو خدا، امروز کلی آدم...
-جناب مهندس...«قلبم هری ریخت و چشمامو رو هم گذاشتم و آهسته گفتم: وای»چشمامو که باز کردم دیدم آرمین همون طور خیره،مغرور،جدی و با سری که زاویه اش به طرف با لا متمایل بود داره نگام میکنه سریع رو برگردوندم و بابا به طرفش رفت نخیر کمر همتو بسته بود که منو سکته بده
رفتم گلدون آوردم و توش آب ریختمو گلهای قشنگو سفیدو توش گذاشتم و مامان اومدو گفت :
-نفس برای مهندس چای بیار ،این گلا رو مهندس آورده؟
-آره خیلی قشنگند
دنبال مامان راه افتادمو گلو رو میز گذاشتم و مامان گفت:
-نعیم ,ملیکا جون جناب مهندس براتون چه گلهای قشنگی آوردن
ملیکا باز صداشو تو دماغی کردو با عشوه گفت:
-وئوو،بسیار زیباست ،سپاسگذارممن که سورپرایز شدم سلیقه اتون بی نظیره «به آرمین نگاه کردم که انگار نه انگار با اون داشتن حرف میزدن یه جوری سرد به ملیکا نگاه میکرد که هر بیننده ای میفهمید که از ملیکا خوشش نمیاد البته که آرمین به همه اینطوری نگاه میکنه»
نعیم-ممنون خیلی زیباست
رفتم چای ریختمو سینی چای رو مقابلش گرفتم روی مبل تک نفره نشسته بود روی مبل کناریشم باباو آقای شمس بودن؛ در حالی که فنجون چای رو برمیداشت آروم گفت:
-گل ها برا نعیمو زنش نبود برای تو آوردم
به آرمین با نمیدونم چه حسی نگاه کردم اسمشو بلد نبودم یه حس لطف بود آخه قبلاً هیچ پسری بهم گل نداده بوداونم گل مورد علاقه ام و این اولین بارم بود
-خیلی ممنون «لبخندتو جمع کن نفس ِ نفهم خوب فهمید ندید بدیدی»
آرمین –در واقعه نعیمو زنش برام اهمیتی ندارن که به خاطرشون گل بیارم «ییه یعنی من اهمیت دارم ؟»
-مرسی «به طرف هال رفتم گل رو میز اونجا بود آهسته لبه های گلو لمس کردم و خندیدم خُُُُ.... ُب اینا گلهای منند لبمو زیر دندونم کشیدم ته دلم ذوق کردم آخه اولین بار بود که از طرف یه جنس مخالف در مرکز توجه بودم برگشتم آرمینو نگاه کردم زیر چشمی منو نگاه میکرد،انگشتاموآهسته جمع کردم و راهمو کشیدم و رفتم به اتاقم و گوشیمو برداشتمو دیدم 7تا میسکال از آرمین رو گوشیمه براش بزنم ممنون؟نه ولش کن پررو میشه گفتی دیگه،نه بذار بزنم تشویق بشه بازم از این کارا بکنه –ندید بدید – خب آره ندید بدیدم چیه؟
براش زدم:«ممنون من عاشق گل شیپوریم، وَ...،ممنون»و..
سِند
سریع زد :وَ...،چی؟
زدم:هیچی خواستم تشکر کنم همین
سِند
برام زد:صبح بهت گفتم حس خوبی نداری؟ جوابمو ندادی خواستم کاری کنم اعتراف کنی که حس خوبی داری،داری؟»
زدم :گلایی که آوردی رو دوست دارم
زذ: پس حس خوبی داری و از اینکه از من گل گرفتی خوشحالی
خود شیفتگی در این حد؟ پررو گوشی رو روی تختم گذاشتمو از اتاق بیرون رفتم و شروع کردم به نگین و مامان کمک کردن تا سفره چیده بشه ولی تموم حواسم به آرمین بود یعنی از من واقعاًخوشش اومده یا همش یه سرگرمیه چند روزه است؟از کجا میدونست من این گل ها رو دوست دارم ؟!!! اگر دارم گول میخورم پس چرا از این حال و هوا بدم نمیاد؟!!!به آرمین یه نیم نگاهی کردم حواسش نبود صدای خانم شمس توگوشم پیچید:«خوش به حال...»الان من اون دختره ام –آره نفس جون خیال بافی کن بدبخت الان داره به ریش سادگیت میخنده-خدایا کمکم کن نیوفتم تو چاه
شروین-خانم پناهی کمک نمیخوایین؟
مامان خندیدو گفت: نه پسرم
شروین-آخه دیدم الان ملیکا تو یه حالو هوای دیگه است بلند نمیشه من جاش یه کمکی بکنم
نگین-بازم تو
شروین خندیدو گفت:دله پره ها
مامان- نگین!
شروین سینی لیوانو برداشتو اومد طرف منوگفت: چیکار میکنی؟
سربلند کردمو تک تک لیوانا رو روی میز چیدمو گفتم :
-معلوم نیست ؟
خندیدو گفت:درسو میگم
-خودمو برای کارشناسی آماده میکنم
شروین-میخوای بیای شرکت ما؟
مامان از تو آشپز خونه گفت:
-نه اول باید درسشو تموم نکنه
چشمامو عاصی شده رو هم گذاشتمو نفسمو پوفی کردم انقدر بدم میومد مامان جای من جواب میدادهمیشه هم همین کاررو میکرد
شروین-من که ادامه نمیدم کارمو که دارم
-خب از اول هم کارداشتی
شرووین-خب یه کم اطلاعات درسی لازمه،البته دفترچه کارشناسی گرفتم ولی قبول نشدنش مهم نیست ،میگم ما تو شرکت یکی رو جای ملیکا میخواییم کی از تو بهتر فکرا تو بکن، بیا
-فکر نکنم مامانم بذاره درس مهم تره حالا حالا ها...«سربلند کردم دیدم آرمین داره نگام می کنه دقیقو موشکافانه گفتم حرفمو باشروین تموم نکنم الان همه بو میبرند که یه چیزی بین منو آرمین هست که داره اون طوری نگام میکنه...
نگین-بفرمایید غذایخ میکنه
همه دور میز نشستن
آقای شمس-جناب مهندس پدر رو مادر کجا تشریف دارن؟
آرمین خشک وسرد جواب داد:پدرم که در قید حیات نیستن ،مادرم کلمبیاست
خانم شمس چشماشو درشت و هیجان انگیز کردو گفت:
_کلمبیا؟ چرا اونجا؟
آرمین- اگر یه زمانی دیدمشون ازشون میپرسم«چرا اونجا؟»
منو نگین از لحن آرمین خندمون گرفتو آقای شمس گفت:
-حتما شما حرفه پدر رو دنبال کردید؟
آرمین-کاملابرعکس
آقای شمس با تعجب گفت:
-نه؟!!!
آرمین- کار ما تجارته کسی تاجر میشه که مورو از ماست بکشه بیرون ،دوتا چشم رو صورتش داره دوتا هم پشت سرش باید داشته باشه به کسی نباید اعتماد کنه حتی به همخونش چون تجارت وکسب نامرده باید به موقعه ر ِند باشه وباید عین میگو باشه«سرشو بلند کرد به جمعی که همه سرتا پا گوش بودن و محو اون تن صدای بمو گیراش بودن نگاهی سرسری کردو ادامه داد:»
میگو قلبش تو سرشه یعنی احساسو بذاره کنار،تجارت بی رحمِ بی انصافه، اصلاًمعامله ایجاب میکنه که اینطور باشی که سرتو عین کبک زیر برف نکنی و بگی اعتماد«به بابا چشم دوخت و گفت:»با اسم اعتماد هیچ اعتمادی به بار نمی یاد متأسفانه پدر من درست انسانی برعکس این صفات بود و من طریقه ی مادرمو پیشه گرفتم
خانم شمس باز قیافه اشو هیجان زده کردو گفت:
-پس از همچون مادرزبلو زیرکی چنین پسری بار میاد؟«ارمین انقدر مسخره خانم شمسو نگاه کرد که منو نگین سرامونو انداختیم پایینو خندیدیم»
سربلند کردم دیدم آرمین چشم دوخته به بابا وبابا هم سرش پایینو با فکرش درگیره و با غذا بازی میکنه یعنی چه؟!!!!!!!!!
آرمین درحالی که نگاهشو آهسته از طرف بابا به من متمایل میکرد میگفت:
-البته من کاملاًبه مادرم نرفتم وگرنه منم الان تو کلمبیا بودم منو نگین متعجب همدیگررو نگاه کردیم این دیگه واقعاً یعنی چی؟!!!!!
خانم شمس-الان پس تنها زندگی میکنید؟ یا شایدم با خواهرو برادری؟
آرمین-تنها «به من با شیطنت نگاه کرد و گفت»:فعلاًتنها
یعنی چی؟!!!منظورش چیه؟چرا منو نگاه کردو گفت؟
شروین-نفس این کتلت ها رو تو درست کردی؟
مامان خندیدو گفت:از کجا فهمیدی؟!!
شروین –یه بار درست کرده بود آورده بود دانشگاه هنوز مزه اش زیر دندونمه الان خوردم یادم افتاد خیلی خوشمزه است
اومدم بگم :نوش ِجا...«شروین کنار آرمین نشسته بود و آرمین با چهره ای بسیار آروم ولی،چشمایی که به بشقاب شروین دوخته شده بود چشمای آدمی بود که گویا حرص یا عصبانیتی در سر داره که من علتشو نمی فهمیدم انگار از شروین خوشش نمی اومد » کلمه امو کامل کردم:
-نوش جان
سر بلند کرد دقیقا همون نگاهو به من دوخت نگاهی با جذبه و جدّت تمام بدون ذره ای لطافت و رئوف بودن ولی همواره با آرامشی عمیق در چهره اش که هر بیننده ای در نگاه اول به این آرامش ِدر او پی می برد
سرمو به زیر انداختمو آرمین گفت:
-نفس دیس کتلتو بده
دیس بیشتر جلوی شروین بود که روبروی من و کنار آرمین نشسته بود ؛به آرمین نگاه کردم هنوز همون طوری نگاهم میکرد به اطرافیام سرسری نگاه کردم نه کسی حواسش نیست ،دیسو دادم بهش در حالی که دست دراز میکرد می تونست از رو میز برش داره ...ما سه سال بود که آرمینو میشناختیم اصلاً از این اخلاقا نداشت و برای من این مدل جدید اخلاقش خیلــــــــی عجیب بود...

منتظر فصل های بعدی باشید

جمعه 11 مرداد 1392 - 23:04
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :


تماس با ما | رمان عاشقانه تب داغ گناه فصل سوم | بازگشت به بالا | پیوند سایتی RSS