چت رومclose
رمان عاشقانه تب داغ گناه فصل چهارم
زمان جاری : دوشنبه 19 آذر 1397 - 6:32 بعد از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم






ارسال پاسخ
تعداد بازدید 615
نویسنده پیام
hamid67 آفلاین


ارسال‌ها : 18
عضویت: 3 /5 /1392


رمان عاشقانه تب داغ گناه فصل چهارم
تب داغ گناه(4)
قسمت چهارم

آرمین-ظاهراًنفس با...،اسمتو نمیدونم(منظورش شروین بود)
خانم شمس با ذوق گفت: «شروین» مهندس جان
نگین زیر لب آروم گفت :
-نفس این زنه تنش میخاره انگار، نگاه چشم پسره رو از کاسه دراورد «نگاه کردم به خانم شمس ،نگین راست میگفت کاردو چنگال کم داشت»
آرمین – با شروین همکلاس بودن؟
خانم شمس با حالت نه چندان خوشایندی گفت:
-بله علت آشنایی ملیکاو نعیمم هم کلاس بودن شروین و نفس بوده
آرمین به من نگاه کرد و قاشقو چنگالشو تو بشقابش گذاشت و دست به سینه شد و تکیه داد به پشتیه صندلی و گفت: موضوع جالب شد ،
خُب؟
به شروین نگاه کردم همیشه نیشش باز بود از جرز دیوار هم خنده اش میگرفت ؛با خنده گفت:
-خیلی هم جالبه
آرمین از گوشه چشم با همون فیگورش نگاش کرد البته به علاوه ی سردی وجذبه ای که تو نگاش هویدا بودو بعد به من نگاه کرد بی احساس !بدون منظور !بعد هم چشماشو دیمونی کرد ومحکم تر گفت :خُُــــــــب نفس؟
نگین آروم گفت:اگر میدونستم با دانشگاه رفتنت بانی این ازدواج میشی کاری میکردم که دانشگاه قبول نشی
شروین جای من به آرمین جواب داد:خونه ما همین دو سه تا چهارراه بالا تره خب بیشتر اوقات من نفسو میرسوندم ...«آرمین به من نگاه کرد ...وا!!! عین قصاب که به بُزش نگاه میکنه ،نگام کرد حالا خوبه خودش با دخترا کوری میذاره نوری برمیداره ها» شروین ادامه میداد:
-یه روز ملیکا به من زنگ زد و گفت :«سر راه بیا دنبالم »منم رفتم دنبالشو سه تایی تو ماشین بودیم که از قضا تو بزرگراه با نعیم تصادف کردم همین که پیاده شدو دید نفس همراه ماست، آقا ،ماشینو ول کردو یقه مارو چسبیدبه قول معروف غیرت تروکوند اگر ملیکا پیاده نمیشد و میانجه گری نمیکردو چشمه نعیم بهش نمیخورد الان من بین حور و پریا بودم ..«جمع جز منو آرمین که چشم دوخته بود به منو جدی نگام میکرد ،خنده ی کوتاهی کردن و شروین گفت:»
-الانم که دیگه پاگشاشونه
نگین آهسته گفت:
-پاش میشکست پیاده نمیشد
آرمین مسخره خندیدو گفت :
-چه جالب و«جدّی باز منو نگاه کردوبدون اینکه نگاه از من بگیره به شروین گفت:»
-نعیم، فکر میکرد تو دوست پسر نفسی؟
شروین با خنده گفت:آره
آرمین چشماشو کمی ریز کردو به نعیم نگاه کردو گفت:نعیم اگر واقعیت داشت چیکار میکردی؟
غذا پرید تو گلوم آرمین آخ که چقدر دلم میخواد نخو سوزن بیارم لباتو بدوزم ،آخه این چه سوالیه آدم حسابی ؟
نگین زد پشتم و بعد هم یه لیوان آب برام ریخت به اعضای حاضر نگاه کردم مامانم که از چشمش خون می بارید ،بابا که سکوت کرده بود با یه من اخم سرش به زیر بود... خب چی بگن آقا رئیسه نمیشه حرف زد بهش ...ولی بالاخره بابا سر بلند کردو با خنده گفت:
-چه سوا...لیه مهندس جان؟
آرمین –اگر میخوای جواب بده همین طوری پرسیدم
«پس مرض داری که میپرسی؟»
نعیم سینه ای صاف کردو گفت:
-نفسو که میکشتم
آرمین هم نه گذاشت نه برداشت با تمسخر گفت:
-مگه با شروین فرار کرده بود ؟«با چشمای گرد به آرمین نگاه کردم و نعیم گفت:»
-ما این چیزارو نمی پذیریم جناب مهندس«تأکید به شیوه زندگی آرمین داشت»
ارمین خونسرد پوز خندی زدو گفت: عجب!پس تو و ملیکا بدون هیچ شناختی با هم ازدواج کردید ؟ اره ؟
شروین که خوب منظور آرمینو فهمید خندیدو گفت:
-نخیر ،یه هفت هشت ماهی...(سرشو تکون دادو گفت): آره
آرمین از افق به نعیم نگاه کردو با لحن محکمو قاطعیی گفت:
-پس تو از اون دست آدمایی که کاری رو نهی میکنه و دقیقاًاون کاررو خودش میکنه
سریع به مامان نگاه کردم واییی به سوگلیش حرف گنده زدن الانه که مامان آمپر بترکونه سریع برای عوض کردن جوّ گفتم :
-کی دسر میخواد؟
آقای شمس- من.
آرمین با نگاهی پیروزمندانه به من چشم دوخت و گفتم:
-شما هم میخوایید جناب شوکت؟
آرمین –نه ممنون
بعد صرف شام آرمین بلند شدو گفت:
-جناب پناهی ،من میخوام سیگار بکشم
بابا- نفس جان ،آقای مهندس و به بالکن راهنمایی کن
بالکن واقع در اتاق من بود واینو آرمین خوب می دونست با شیطنت منو نگاه کرد ومن از آشپز خونه به طرف اتاقم رفتم و آرمین هم پشت سر من اومدو گفت:
-به این پسره قبل شام چی میگفتی؟انگار نیشش وقتی با تو حرف میزنه باز تر میشه
برگشتم آرمینو نگاه کردم و گفتم:
-برای روز اول خیلی سخت نمیگیری؟
آرمین-من روز اولی نیست که تورو میبینم
-در جای صنم جدیدی که وادارم کردین با هاتون داشته باشم چرا روز اوله.
آرمین-اونم سه ماهه و تو الان تو قلمروی منی اینو قبلاًهم گفته بودم .
-حرف خاصی نبود «در اتاقو باز کردم و اول خودم داخل شدم بعد اون اومدو در هم طبق معمول که هر کی تو میومد در خودبه خود پیش میشد،پیش شد»
آرمین جدّی تر پرسید :چی؟
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
-در مورد ادامه تحصیل بود
آرمین -خب؟
-پیشنهاد کار دادو مامانم هم گفت :درسش واجب تره
آرمین با لحن خشکی گفت:
-ازش خوشم نمیاد ،سبکه،خیلی هم بهت میچسبه
-بله متوجه شدم اصلاًخوشتون نمیاد ,ولی اون، هم فامیلمونه هم همکلاسیم بوده ...«تأکیدوارانه تر و با نگاهی دقیق تر بهم نگاه کردو گفت:»
-ازش ،خوشم،نمیاد
بی عُرضه یه چیزی بگو مگه اسیر گرفته یعنی چی ؟ اول راهو انقدر باید نباید ...میخواد تموم روابط اجتماعیتو محدود کنه؟
-اِم....«لبامو زیر دندون کشیدم و آرمین مشتاقو شیطون نگام کردو گفت:»
-هووم؟چی؟«با نگاش محاصره ام کرد آخه در مقابل این نگاه چه حرفی میتونم بزنم؟ انگار با اون چشمای فیروزه ای دریده اش داره تا اعماق وجودمو می بینه یه قدم اومد جلو ،یه قدم رفتم عقب،گوشه ی لبشو جویید و چشماشو دِیمنی کردو دوباره گفت :» چی میخواستی بهم بگی عزیزم؟«یه قدم دیگه اومد جلو یه قدم به عقب رفتم، ییــــه خدایا چیکار میکنه؟ بلد نیستم در برابر این کاراش عکس العمل نشون بدم رومم نمیشه بزنم تو پرش، یه چیزی بگو ...»
-فکر ،فکر کنم باید یه چیزی رو یاداوری کنم ..«حالا دیگه چسبیده بودم به در بالکن و اونم تو یه وجبی من ایستاده بود و نگاهشو مجدداًبه طور مسخره آمیزی مشتاق تر کردو گفت»:
-چی؟!«اصلاًحواسش به من نیست نگاه پسره ی پررو رو داره با چشماش یه لقمه ام میکنه ..آهسته نگاهشو از چشمام حرکت داد میل به میل به پایین میرفت ... انگار یهو منو به برق زدن عین رادیو شروع به صحبت کردم و سریع گفتم»:
-فکر نمیکنم انقدر رابطه امون نزدیک شده باشه که منو از رابطه های دیگه ام سلب کنید«اول یه کم دقیق بهم نگاه کرد که ببینه این جمله ی سریعی که گفتم چی بود وبعد سرشو کمی ازم دور کرد و از جیبش یه جعبه ی فلزی کنده کاری شده نقره ای در آوردو یه سیگار نازک قهوه ای سوخته در آورد و بین دو لبش گذاشت ومنو با پوزخندو آرامش نگام کرد و فندک اَتمیشو که سِت همون جا سیگاری بود وهم در آوردو سیگارشو آتیش زد و جاسیگاری و فندکو رو میز کامپیوترم گذاشت وکامی گرفتو فوت کرد تو صورت من، بوی سیگارشو دوست داشتم بوی بقیه سیگارارو نمیداد مطبوع بود بنظرم! چشمامو بستمو دمی از بوی دود کشیدم بالا و چشممو باز کردم باشیطنت نگام کردباز اومد جلو تر تپش قلب گرفتم ودستم یخ کرد اگر جلوتر بیاد مماس ِ با صورتم نگاهشو از چشمم گرفت و بهم نگاه کرد وبا آرامشی خاص گفت:
-نفس،تو برام با تموم دخترایی که تو زندگیم بودن فرق داری واسه همینم خوشم نمیاد کسی دورو برت بپلکه ،پرم به پر کسی گیر کنه واویلا نفس واویلا «با تردید نگاش کردم ترسیدم ازش و با استرس گفتم»:
-آرمین داری با این کارات اذیتم میکنی خواهش میکنم...« ناگهونی ،کمرمو بین پنجه های دست چپش که آزاد بود گرفت وای قلبم هری ریخت جفت دستام تو قفسه ی سینه اش جمع شد از کارش انقدر شوکه شده بودم که نمیتونستم عکس العملی نشون بدم جز اینکه با وحشت نگاش کنم بوی ادکلن گس تلخو کولش تا عمق ریه هام فرورفت سرشو زیر گوشم برد شالمو با اون یکی دستش کمی عقب کشید،نفس داغش تو گوشم میخورد آروم با صدای بَمو گیراش گفت:
-نفس ، نمیذارم کسی به دختری که من دست روش گذاشتم نزدیک بشه و تو اونی هستی که تو دست منی ببین «کمرمو میون دستش فشار داد آب دهنمو بلعیدم پنجه های دستمو روی قفسه سینه اش جمع کردمو گفتم:»
-آرمین
«دلم میخواست به عقب هولش بدم ولی نمیدونستم چرا توانشو نداشتم اونم تکون نمیخورد به جنب نفس الان یکی میاد چرا انقدر سست شدی ؟بابا روز اوله چه خبره خودتو گم کردی؟به اون پنجه های لعنتیت یه فشاری بده ...یالا»
به عقب هولش دادم ولی تکون نخورد هول کردم چرا تکون نمیخوره شروع کردم به تقلا کردن این چه کاریه که میکنه ؟!سرشو آورد عقب بدون اینکه دور کمرمو رها کنه دیدم داره میخنده با تعجب نگاش کردمو از حرکت ایستادم پنجه هاشو از دور کمرم رها کردو گفت : خیله خب بابا نترس ، الان سکته میکنیا میدونی که خطر سکته برای جوونا زیاده «با حرص نگاش کردم وبا شیطنت به خنده اش ادامه داد و گفتم ؟:»
-وای خدا
پنجره ی کنار بالکنو باز کردو با خنده گفت :
-با خدا چیکار داری وای خدا عجب تجربه ای؟
«به سیگارش با خنده پکی زدو با حرص نگاش کردم و سرشو تکون دادو با ادا و اصول گفت:»
-خب عزیزم اینطوری نگام میکنی فقط ،من که نمی فهمم چی میگی بعد برداشت میکنم که دلت برای چند ثانیه ی قبل تنگ شده
با حرص گفتم: شما آدمِ...
در یهو چارطاق باز شدو مامان تو چهار چوب در ظاهر شد وای خدا رحم کرد که الان اومد و چند ثانیه قبل نیومد عجب بی مخیم که از همون اول که نزدیکم شد ازش دور نشدم اگر مامان میدید؟
مامان_اینجایی؟!!!«مامان اومد تو ودوباره در بسته شد»
آرمین با خونسردی محض گفت:
-اره میخواستم تو بالکن یه سیگار بکشم ولی نفس منو به حرف کشوند و چون هوا سرد بود همین جا کشیدم «چه سریع هم انداخت گردن من؟»
مامان –بیا کادوتو به ملیکا بده من از طرفت خریدم تو کمدته، از تو کمد بردار بیار
در دومرتبه به ضرب باز شد این بار نگین بود که سخت هم عصبانی بود تا مارو دید گفت:
-چرا همه اینجایی؟
مامان –اومدم بگم کادویی که از طرف نفس خریدمو کجا گذاشتم بیاد به ملیکا بده ،تو کادو تو دادی ؟
نگین با حرص گفت:
-از طرف همسایه ها چی کادو نخریدی؟
مامان- خوبه مزه نریز پاگشا که میکنن باید کادو داد
نگین –خدا شانس بده ..
مامان چشم غره ای رفت و بعد هم از اتاق رفت بیرون
نگین در حالی که گوشیشو بر میداشت تا چک کنه گفت: معلوم نیست چندتا امامزاده شمع روشن کرده که نعیم دیلاق به دنیا بیاد مامانِ پسر دوست «دقیق تر به گوشیش نگاه کرد و اخمی کردو چیزی زیر لب گفتو گوشی رو پرت کردو عصبانی تر رفت بیرون ؛با تعجب نگاش کردم و آرمین گفت»:
-خوبه روحیشو بعد طلاقش نباخته
-کی؟ نگین؟ چطور؟!!!!
آرمین –هنوز مهر طلاقش خشک نشده شروع کرده
مدافعه گرایانه گفتم:
-نه نه نگین با کسی نیست
آرمین با یه هیجان زیاد تصنعی وواسه مسخره کردن گفت:
-واقعاًًن ن ن؟!!!«جدی شدو گفت:»واسه همین هر ده دقیقه میاد تو اتاقو گوشی چک میکنه؟
-حالا از کجا میدونی گوشی چک میکنه؟
آرمین پوزخندی زد و گفت:
-میدونی نفس موندم تو چرا اخلاقو رفتارت شبیه هیچ کدوم از اعضای خونواده ات نیست؟«دوباره با شیطنت و هیجان گفت:»
-نکنه سر راهی هستی ؟
مثل کر ولالا گنگ نگاش کردم لب باز میکردم یه چیزی بگم ولی دومرتبه دهنمو میبستم و آرمینم با هیجان مسخره ای هر دفعه با این کارم سرشو به طرفین تکون میدادو میگفت:
-چی؟چی ؟بگو.
تصمیم گرفتم چیزی بگم و خیلی محکم گفتم:
-آره فرق دارم چون من یه احمقم که 3ماه قبل جواب اس ام اس کسی رو که نمیشناختمو دادم و دوباره یه احمقم که از تهدیدای تو میترسم و برای بار سوم یه احمقم که راه حلی به ذهنم نمیرسه و نمیدونم راه در رو کجاست؟
آرمین تموم مدت حرفم با لبخند بسیاربسیار و بازم بسیار مهربونی نگام میکرد و سرآخر سیگارشو تو جاسیگاریه روی میز آباژور ِکنار تختم له کردو نزدیکم شدو گفت:
_نفس،کدوم احمقی با پسری مثل من دوست میشه ؟ نگاه کن تو سوگلی آرمین شوکتی
«اسم خود شیفتگی تو روان شناسی به اسم یه افسانه نام گذاری شده که پسره عاشق خودش میشه و از عشق خودشم میمیره می بایستی اسمشو عوض کردو از نارسیوس گذاشت آرمین شوکت ،پست فطرت»
دستشو پس زدم و کادو رو از تو کمد برداشتمو شالمو درست کردمو رفتم بیرون تا در رو باز کردم دیدم مامان عصبانی پشت درِ ییه یعنی شنید منو آرمین چی گفتیم کارم تمومه...


یکشنبه 13 مرداد 1392 - 23:51
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :


تماس با ما | رمان عاشقانه تب داغ گناه فصل چهارم | بازگشت به بالا | پیوند سایتی RSS