چت رومclose
رمان عاشقانه تب داغ گناه فصل پنجم
زمان جاری : دوشنبه 19 آذر 1397 - 7:54 بعد از ظهر
نام کاربری : پسورد : یا عضویت | رمز عبور را فراموش کردم






ارسال پاسخ
تعداد بازدید 506
نویسنده پیام
hamid67 آفلاین


ارسال‌ها : 18
عضویت: 3 /5 /1392


رمان عاشقانه تب داغ گناه فصل پنجم
-ییه مامان !؟!
مامان-دوساعته میخوای کادو رو بیاری؟
-پشت در ایستاده بودی؟
مامان با حرص گفت: آره بیکارم مهمونامو ول کنم بیام پشت در بایستم
نفسی به بیرون فوت کردم آخیش خدارو شکر خطر از بیخ گوشم گذشت دنبال مامان به طرف پذیرایی راه افتادم و بعد به سمت ملیکا رفتم و کادوشو بهش دادم و با ذوق تصنعی گفت: نفس جان من که از تو دیگه انتظار نداشتَم.«روی هوا بوسیدتم وبعد هم شروع کرد کاغذ کادو رو باز کردن سر بلند کردم دیدم آرمین تازه از اتاق اومد بیرون و دقیقاً روبرو ی من نشست ولی اصلاً نگام نکرد خب این کاراش خوب بود؛ ملیکا رو نگاه کردم که پس از کلی قر و قمزه وکش و قوس بالاخره اون کاغذو باز کردو پارچه گرون قیمتی که ظاهراً بانی و باعث برشکستگی بابا بودو بیرون کشید و یه لبخند تصنعی رو لبش آوردو گفت :
-دستت درد نکنه
نگین که کنار من بود زیر لب گفت:
-قیافه اشو ترو خدا تو عمرش تاحالا چنین پارچه ای ندیده ها همچین کش میاد که یعنی خوشم نیومده میمون.
به آرمین نگاه کردم عین خیالش نیست که تو جمعیم و نباید منو نگاه کنه یکی می فهمه یه چیزی بینمونه راحت،بی خیال عالم داره هر کاری که دلش میخوادو میکنه...مثلا چشم منو با نگاش از کاسه در بیاره.. اخم کمرنگ کردم با شیطنت لبخندی کمرنگ تحویلم داد که نگام به بابا که مبل کناری آرمین بود افتاد ،داشت به آرمین نگاه میکرد تا اومد رد نگاه آرمینو بگیره سریع از جا بلند شدم که نفهمه به من نگاه میکرد و لبخند میزد.. رفتم تو آشپز خونه نشستمو رویداد روز پر ماجرامو زیر ورو کردم...که بعد چندی صدای خداحافظی ها بلند شد رفتم دم در ایستادم که مهمونا رو بدرقه کنم ولی گویا این ضرب المثلو برای من ساخته بودن «کرم از خود درخته»اول از همه به آرمین نگاه کردم که داشت با نعیم دست میدادو خداحافظی میکردوبعد هم اومد مقابل منو بدون لحظه ای نگاه کردن بهم اون پوت های چرمی که محصول شرکت خودشون بودو شروع کرد به پوشیدن هر آن منتظر یه عکس العمل از طرفش بودم ..سر بلندکرد و جدی وسرد نگام کرد و آهسته گفت: بیا تا جلوی در بدرقه ام کن من با بقیه مهمونا برای تو فرق دارم
نمیدونم این لحن دستوری و فیگور ریاستشِ که باعث میشد ازش فرمان برداری کنم یا ترس از ابهتی که داشت شایدم ضعفو عجز من بود هر چی که بود منو وادار به اطاعت امر میکرد که علتشو خودم نمیدونستم ...نمیدونم اون لحظه چه حسی داشتم شاید وجود توجه پسری مثل آرمین در اعماق ضمیر ناخودآگاهم برام رضایت بخش بود که متقابلا میخواستم برای اونم رضایت بخش باشم ...
جلوی در ایستادم و برگشت طرفمو گفت: شب بخیر عزیزم «یه چشمک با یه لبخند مکش مرگ ما زد که لامصب دلم آب شد »لبمو زیر دندون کشیدمو آهسته گفتم :
-شب بخیر
آرمین به من با شیطنت نگاه کرد و با همون لبخند شیطونش گفت: وقتی لبتو زیر دندونت میکشی خیلی خوشم میاد «سرمو با تعجب بلند کردم نگاش کردم به خنده شیطونش بهاء داد و گفت:»
-از امشب حق داری فقط خواب منو ببینی چون اگر بدونم حتی تو خوابت با کسی دیگه ای هستی ،چشماشو دیمونی کردو گفت»:وا...ایی.
صدای بقیه حضار خونه اومدو آرمین دزدگیر ماشینشو زد درشو باز کردو قبل این که سوار بشه یه بوس فرستادو گفت :
-فعلاًاز دور، تو رو باید آماده کرد میترسم سکته مکته کنی «سرمو زیر انداختم چه پرواِ پسره ی نفهم ...صدای جیغ چرخش تو کوچه پیچید دیوونه فکر کرده پیست رالیه»...
خلاصه همه رفتن ...مگه شب خوابم میبرد آرمین طی یه روز بلایی به سر افکارم آورده بود که تا خود نماز صبح فکرش دست از سرم برنداشت که نداشت حالا که خودش نبود که آزارم بده و سر به سرم بذاره فکرش بیخیال من ِ بی جنبه نمی شد بالاخره هم صبح نماز که خوندم آرامش گرفتمو خوابم برد...
صبح با صدای زنگ گوشیم سرمو از زیر لحاف بیرون کشیدم نگین خواب آلود گفت:
-خفه کن اون بی صاحابو سرم رفت
به زور چشم باز کردم بدون اینکه نگاه به شماره کنم گوشی رو بردم زیر لحاف و سرمم بردم همون زیر و خواب آلود گفتم:بله؟
-خواب بودی؟!!
-شما؟!!
-یعنی منو نمیشناسی؟ حتماسرتو تو خواب به جایی زدی؟
-فکر کنم اشتباه گرفتید «در جا قطع کردم و دوباره خوابیدم یه بار دیگه زنگ زدو نگین خواب آلود گفت:
-اَه
-الو گفتم که اشتباه گرفتید«محکم وشاکی گفت»
-نفس!«در جا پریدمو چارزانو نشستم وسط تختم و به صفحه گوشیم نگاه کردم «آرمینِ»سریع گفتم :
-سلام
شاکی تر گفت:ساعت یازده ونیم از صبح ده بار زنگ زدم جواب ندادی حالا هم که جواب دادی منو نمیشناسی؟
-خواب آلود بودم
-انقدر میخوابن؟
-دیشب خوابم نمیبرد
-نخوابیده بودی بیشتر شبیه کسایی بودی که تو کما هستن...آقای پناهی پرونده شرکت وانیا و قرار بود دو روز قبل تحویلم بدید ولی هنوز دستم نرسیده این چه وضعش آقا ؟«اِوا با ،بابای من!باز داره اون طوری حرف میزنه بی ادب بی شعور فرق بزرگ تر کوچیک تر رو نمیدونه »
-الو نفس
-ییه میشه اسممو نگی؟«ارومتر برا اینکه نگین نشنوه گفتم :»بابام میفهمه
آرمین- من تو اتاق خودمم از اتاق بابات اومدم بیرون
-چرا اینطری حرف میزنی ؟
آرمین- با کی؟!
-با پدرم .
-بازم بهت برخورد ؟ چرا انقدر رو بابات حساسی؟ چرا انقدر دوسش داری؟
-به همون علتی که تو باباتو دوست داشتی
باحرص و جدیتو جذبه گفت:
-بابای من با بابای تو زمین تا آسمون فرق داشت
-وا!! خوب همون طور پدر شما برات عزیزه بابای منم برای من عزیزه
آرمین سکوت کرد منم سکوت کردم قلبم به شدت میکوبید چقدر محکم وصریح باهام حرف زد از لحنی که نسبت به باباازش استفاده میکرد خوشم نمیومد انگار دشمنی داره
بعد چندی گفت:بهتره بری صبحونه بخوری ...
نگین-کیه؟
-دوستم
نگین-کدوم دوستت؟
-تو نمیشناسی
نگین- من همه ی دوستاتو میشناسم کدومشون؟
آرمین – نگینه؟
-آره
آرمین – بگو تو دیگه نمیخواد منو بپایی مگه من تلفن های تو رو چک میکنم که تو در مورد تماسام ازم می پرسی «عین همین حرفا رو تحویل نگین دادم و نگین با چشمای گرد شده گفت:»چی ؟!!!من از تو بزرگترم اگر میپرسم وظیفه ام
-توخواهشاً وظیفه خواهریتو تا همین جایی که همیشه به جا می آوردی ادامه بده فرا تر پیش کش
نگین-مگه داشتی با کی حرف میزدی که یه سوال انقدر زبون درازت کرده؟
-مسلماً مثل تو دوست پنهونی ندارم
نگین باششو طرف پرت کردو گفت:
-دهنتو ببند از چی صحبت میکنی؟
-چیه چرا هول شدی ؟
نگین با حرص گفت :
-چون دروغ و افتراست
-طلا که پاکه چه منتی به خاکه ؟لابد ریگی به کفش داری که اسفند رو آتیش شدی میذاشتی مهر طلاقت خشک بشه بعد میرفتی سراغ یه آسمون جل دیگه...
نگین باحرص از رو تخت بلند شد اومد موهامو کشید و من جیغ میزدم چه جیغی نگینم میگفت: به تو این فضولیا نیومده
با همون حال میگفتم:
- -توهم پس تو کار من دخالت نکن ،آ...آیــــــــــی مامان،مامان
- مامان اومد و جیغ زد :
- -نگین!ذلیل مرده موهاشو کندی نکن سلیطه ولش کن «مامان موها مو از دست نگین در آوردو نگینو بیرون کرد و رو به من گفت»:
- -سر چی دعواتون شد؟
واقعا چقدر مسخره دعوامون شد ما که هیچ وقت دعوا نمیکردیم!!!! همش تقصیر آرمینه ،آه عوضش دیگه به تماسام گیر نمیده این آرمینم خوب تیزه ها از رفتار نگین معلوم بود که کسی تو زندگیشه زده بودم تو خال ولی دوست ندارشتم با هم دعوا کنیم مأیوس به مامان گفتم :
-سر یه چیز مسخره
مامان- خیله خب پاشو دست و صورت بشور بیا صبحونه بخور
مامان که رفت گوشیمو برداشتم و آروم گفتم:
-الو آرمین؟
آرمین-دعواتون شد؟
-آره هیچ وقت دعووا نکرده بودیم در این حد ...
آرمین –حقش بود ،(دستوری گفت:)برای ناهار بریم بیرون.
-نه یه وقت یکی میبینتمون
آرمین-مثلا؟ً
-مثلا نعیم
آرمین-نعیم که شرکته و بدون اجازه من حق ترخیص نداره ،ساعت 2 میام دنبالت
-نه من نمیا...
باز با همون لحن محکمو دستوریش گفت:
-نفس!اصلا خوشم نمیاد وقتی بهت حرفی میزنم تورو حرفم حرف بزنی ،یاد بگیر که من از حرفم برنمیگردم دو میام دنبالت
چرا شرایط مو درک نمیکنه که نمیتون هر وقت دلم خواست بیام بیرون مأیوس گفتم:
-دم خونه امون میای؟ دم خونه نه همون جایی که دیروز پیاده ام کردی، بیا
آرمین- خیله خب
-خداحافظ «گوشیمو قطع کردم نگین برگشت تو اتاق عذاب وجدان داشتم دوست نداشتم با خواهرم قهر باشم برای همین دل جویانه صداش کردم :»
-نگیــــــــن جو...ون
-زهرمار
-نگین قهر نکن دیگه اجی جونم خب توهم اشتباه کردی نباید منو بپای همون طور که من تو رو نمی پام
-به درک با هر کی که میخوای حرف بزنی حرف بزن فقط خودتو عین من که تو هچل اون نامرد افتاده بودم نندازی
مامان اومدو گفت:بلند شدید یا هنوز تو تختتونید ...
خلاصه بعد صبحونه مامانو صدا کردم که بگم میرم انقلاب دنبال کتابای منابع کنکور که دیدم مامان زیر لب داره غر میزنه باتعجب گفتم :
-مامان با خودت حرف میزنی؟!!!
مامان چپ چپ نگام کردو بعد گفت:
-از دست بابات بایدم خل بشم
-بازم بابا؟!
مامان- دیشب اومده تو اتاق میگه «ناهید فکر کنم این مهندس داره یه کارایی میکنه »میگم :یعنی کلاه برداری؟
میگه«نه بابا امشب دیدم هوش و حواسش می پره»
بند دلم پاره شد یا ابوالفضل فهمیدن ان لله و ان علیه راجعون نفس از دنیا مرخص شدی بابا فهمید به مامانم گفت.
-کُ ،کُج...کجا می پریده مامان؟!!!
مامان- میگه «یه بار حواسش نبودرفتم تو کوکش دیدم تو نخ نگین ِ»
با تعجب دادزدم :نگیــــــــــن؟!!!!!

یکشنبه 13 مرداد 1392 - 23:59
نقل قول این ارسال در پاسخ گزارش این ارسال به یک مدیر
ارسال پاسخ



برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


پرش به انجمن :


تماس با ما | رمان عاشقانه تب داغ گناه فصل پنجم | بازگشت به بالا | پیوند سایتی RSS